از زمان کودکی حسرت به قلبم داشتم
اینکه گنجشکی بدون ترس نزدیکم شود
روز با او سر کنم، شب هم که شد در بسترم
خاطرش مهتاب رؤیاهای تاریکم شود
***
آرزوها همچنان با قوّت خود باقی اند
گرچه ان گنجشک ها گنجشک دیگر نیستند
ناخودآگاهم کماکان کار خود را می کند
منتها مصداق ها جز چیز دیگر نیستند !
***
با تو ام ای 1 1ی ناز بی گناه
بی هوا خود را رهانده در مسیر بادها !
هیچ می دانی چه حالی می شوم وقتی شما
می پرید زا ترس من در دامن صیّادها ؟
***
گفته بودم چون بیایی با تو دردو دل کنم
ناز چشمانت! نگاهی کن، مرا آرام کن
گاومیش و گورخر با خوی من بیگانه اند
مرغ ماهیخوار من! تمساح خود را رام کن.
***
برچسب:
نویسنده: مریم فلاح