انگار همین دیروز بود که من با هزار آ رزو در دل و خیال در سر، روبروی پنجره می نشستم. آ هوها، بوته های گل سرخ و درختان ابری هم در آ سمان به این طرف و آ ن طرف می رفتند و گویی منتظر بودند؛ منتظر شنیدن قصّه های شیرین پنجره. و پنجره لب باز می کرد و شروع می کرد به قصّه گفتن برای من و آ نها... .
تا آ ن روز که تو آ مدی و هنگام نمازت، سایه قنوتت بر دامن پنجره پهن شد. از آ ن روز بود که پنجره از توصیف تو لال شد. اکنون سالهاست که پنجره در سکوت سنگین خود به سر می برد و جز ناله هایی تاریک، صدایی از پنجره به گوش نمی رسد !
برچسب:
نویسنده: مریم فلاح